تبليغاتX
گفتنی ها کم نیست
نوشته های محسن فاتحی

لطفا به آدرس جدید بروید.

از دوستان عزیزی که این وبلاگ را از سر محبت و همراهی لینک کرده بودند خواهش می کنم آن را دوباره به آدرس جدید لینک کنند.

نوشته شده توسط محسن فاتحی در ساعت  | لینک 

 ماههاست که در زندانم ، زندانی که قراربود اراده ام را ، عشقم را و انسان بودنم را درهم بشکند . زندانی که باید آرام و رامم میکرد چون “بره ای سر براه ” ، ماههاست بندی زندانی هستم با دیوارهایی به بلندای تاریخ . دیوارهایی که قرار بود فاصله ای باشد بین من ومردمم که دوستشان دارم ، بین من و کودکان سرزمینم فاصله ای باشد تا ابدیت ، اما من هر روز از دریچه سلولم به دور دستها میرفتم و خود را در میان آنها ومثل آنها احساس می کردم و آنها نیز دردهای خود را در منِ زندانی میدیدند و زندان بین ما پیوندی عمیق تر از گذشته ایجاد نمود.
قرار بود تاریکی زندان معنای آفتاب و نور را از من بگیرد ، اما در زندان من روئیدن بنفشه را در تاریکی و سکوت به نظاره نشستم.
قرار بود زندان مفهوم زمان و ارزش آن را در ذهنم به فراموشی بسپرد ، اما من با لحظه ها در بیرون از زندان زندگی کرده ام وخود را دوباره به د نیا آورده ام برای انتخاب راهی نو.
و من نیز مانند زندانیانِ پیش از خود تحقیرها ، توهینها و آزارها را ذره ذره ، با همه وجود به جان خریدم تا شاید آخرین نفر باشم از نسل رنج کشیدگانی که تاریکی زندان را به شوق دیدار سحر در دلشان زنده نگه داشته بودند.

اما روزی “محاربم ” خواندند ، می پنداشتند به جنگ “خدا”یشان رفته ام و طناب عدالتشان را بافتند تا سحرگاهی به زندگیم خاتمه دهند و از آن روز ناخواسته در انتظار اجرای حکم میباشم. اما امروزکه قرار است زندگی را ازمن بگیرند با “عشق به همنوعانم” تصمیم گرفته ام اعضای بدنم را به بیمارانی که مرگ من میتواند به آنها زندگی ببخشد هدیه کنم و قلبم را با همه ی” عشق ومهری” که در آن است به کودکی هدیه نمایم . فرقی نمیکند که کجا باشد بر ساحل کارون یا دامنه سبلان یا در حاشیه ی کویر شرق و یا کودکی که طلوع خورشید را از زاگرس به نظاره می نشیند ، فقط قلب یاغی و بیقرارم در سینه کودکی بتپد که یاغی تر از من آرزوهای کودکیش را شب ها با ماه وستاره در میان بگذارد و آنها را چون شاهدی بگیرد تا در بزرگسالی به رویاهای کودکی اش خیانت نکند ، قلبم در سینه کسی بتپد که بیقرار کودکانی باشد که شب سر گرسنه بر بالین نهاده اند و یاد “حامد ” دانش آموز شانزده ساله شهر من را در قلبم زنده نگهدارد که نوشت ؛ “کوچکترین آرزویم هم در این زندگی برآورده نمیشود ” وخود را حلق آویزکرد.

بگذارید قلبم در سینه کسی بتپد مهم نیست با چه زبانی صحبت کند یا رنگ پوستش چه باشد فقط کودک کارگری باشد تا زبری دستان پینه بسته پدرش ، شراره ی طغیانی دوباره در برابر نابرابریها را در قلبم زنده نگهدارد.
قلبم در سینه کودکی بتپد تا فردایی نه چندان دورمعلم روستایی کوچک شود وهر روز صبح بچه ها با لبخندی زیبا به پیشوازش بیایند واو را شریک همه ی شادی ها وبازیهای خود بنمایند شاید ان زمان کودکان طعم فقر وگرسنگی را ندانند ودر دنیای آنها واژه های “زندان ، شکنجه ، ستم ونابرابری” معنای نداشته باشد.
بگذارید قلبم در گوشه ای از این جهان پهناورتان بتپد فقط مواظبش باشید قلب انسانیست که ناگفته های بسیاری از مردم وسرزمینش را به همراه دارد از مردمی که تاریخشان سراسر رنج واندوه ودرد بوده است.

بگذارید قلبم در سینه ی کودکی بتپبد تا صبحگاهی از گلویی با زبان مادریم فریاد برارم :
“من ده مه وی ببمه باییه
خوشه ویستی مروف به رم
بو گشت سوچی ئه م دنیاییه “

معنی شعر: می خواهم نسیمی شوم و”پیام عشق به انسانها” را به همه جای این زمین پهناور ببرم.

فرزاد کمانگر
فعالان حقوق بشر در ایران
بند بیماران عفونی ، زندان رجایی شهر کرج
مورخ 8/10/87
تاریخ نگارش؛ 2/10/87 بند امنیتی ۲۰۹ اوین»
نوشته شده توسط محسن فاتحی در ساعت  | لینک  | 

این متن را سه ماه پیش یعنی حول و حوش همان ماههایی که محمود درویش مرد ترجمه کردم. چند وقت پیش مجتبی بیات متنی را روی وبلاگش گذاشته بود که در مورد غزه نوشته بود. من در کامنتی خصوصی به او تاختم که ایران امروز ما همان غزه است و نوشته اش یک فاجعه است و....سپس "خفت چراغ قرمز اسلحه" را نوشتم تا به امثال مجتبی بگویم رسانه ها چگونه به دست کاری ذهن مشغولند. اما امروز می بینم که حق با مجتبی بوده است. او جواب کامنت مرا خصوصی داد و نوشت"از نظر من آنچه امروز در غزه می گذرد فاجعه است نه نوشته من!" و این یک حقیقت است. این ترجمه به مردم فلسطین تقدیم می شود.

                       محمود درویش؛ شاعر خلق فلسطین

" من اما تبعیدی هستم.

با چشمان تان مرا مهر و موم کنید.

مرا هر کجا هستید ببرید

مرا هر کجا هستید ببرید.

رنگ چهره را به من باز پس دهید

و حرارت تن را

نور قلب و چشم را؛

نمک نان و وزن شعر را،

طعم زمین ..... سرزمین مادری را.

با چشمان تان مرا محافظت کنید.

مانند عتیقه ای از عمارت اندوه مرا برگیرید.

مرا برگیرید چونان چامه ای از مصیبت من؛

مانند عروسکی، خشتی از خانه ای

بدین سان فرزندان مان بازگشتن را به خاطر خواهند آورد."

 

 
ادامه مطلب
نوشته شده توسط محسن فاتحی در ساعت  | لینک  | 

                                 خفت؛ چراغ قرمز ؛ اسلحه

 " ما مي گوييم آزادی ما را سلب نکنيد و حقوق ‏شهروندی ما را طبق قانون به ما بدهيد. ما مي خواهيم با حرمت و کرامت ‏زندگی کنيم، زندگی ذلت بار برای ما ناگوار است و هر کس آن را مي خواهد ما به او تقديم مي کنيم."

مولوی عبدالحمید زاهدان  نماز عید فطر امسال

 " وقتی ایشان یک زمانی می خواستند بروند صبح ها به کوه، ماشین همراهشان می بایست ساعت 3 صبح که هیج ماشینی در خیابان نیست پشت چراغ قرمز بایستد... اگر آقا بفهمند چراغی را بیش از حد قرمز نگه داشته ایم تا ایشان عبور کنند تنبیه ما حتمی است... یک بار حضرت آقا تشریف برده بودند مازندران و به ایشان گزارش رسیده بود که ماموران من در آن سفر برای عبور ایشان با مردم بد برخورد کرده اند و آنها را هل داده اند و خلاصه مردم را آزار داده بودند. بعد از پایان سفر از دفترایشان مرا احضار کردند، سازمان قضایی و بعد به قید ضمانت آزاد شدم."

سردار رویانیان فرمانده پلیس راهنمایی و رانندگی ناجا 1 آبان 1387

 "ما از حاكميت ايران چيزى جز اين نمى خواهيم كه ما را شهروند اين كشور بداند... سني ها نمى توانند از عقايد و مذهب خويش دفاع كنند... من خود در كردستان فقط به اين جرم روانه زندان شدم كه مذهبم را تبليغ كردم ... مردم سنى مذهب در تهران پايتخت ايران بيش از نيم ميليون نفرند كه آنان از آغاز اين انقلاب تاكنون حتى نتوانسته اند يك مسجد را براى برگزارى شعائر خويش برپا کنند...عقل و دين به ما اين اجازه را مى دهند كه براى به دست آوردن حقوق مذهبى و ملى و به خاطر پاسدارى از هويت خويش در صورت بسته شدن همه راهها به جنگ و مبارزه به عنوان آخرين چاره روى آوريم...
ما چيزى جز اين نمى خواهيم كه به ما اجازه دهند زندگى سياسى آزادى را در سايه وجود دولتهايى سياسى داشته باشيم. در آن صورت خواهيد ديد كه اسلحه را به كنارى نهاده به زندگى سالم، آزاد و پاك سياسى روى مى آوريم."

عبدالمالک ریگی رهبر گروه شورشی جندالله 3 آبان 1387

...فرایند "به چه اندیشی معکوس" در ساختار سلطه مانند عنکبوتی ست که آرام آرام گرد واقعیات پیشتر ساخته شده تار می تند و به تثبیت آنها کمک می کند. مردم می توانند در برابر هجمه آشکار رسانه ها مقاومت کنند و به باز خوانی پیام آنها بپردازند و یا حتی همانگونه که استوارت هال می گوید به جای " بازخوانی رهنمون شده" به "بازخوانی جایگزین" بپردازند اما نمی توانند مسیر بازسازی سلطه و تثبیت آن را سد کنند.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محسن فاتحی در ساعت  | لینک  |